پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387
تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد
دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
الهی! ما را پیراستی چنانکه خواستی
الهی! نه خرسندم نه صبور، نه رنجورم نه مهجور
الهی ! تا با تو آشنا شدم ، از خلایق جدا شدم، در جهان شیدا شدم، نهان بودم پیدا شدم.
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر؛ که داده ات نعمت است، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان!
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
نگاه پر هوس, سکوت چشمان پرصدا, ناز انگشتان لرزان, نور مهتاب معصوم, فریاد قلب بی تپش, دلشوره های باختن, حرمت عشق بی ریا, پرده نازک فاصله, افشان موهای سیاه, حرم نفسهای داغ اما .................
هرگزدرنمایشنامه ای که دیگران نوشته اند بازی نخواهم کرد من خود اصول بازی را می نویسم
خدایا همیشه و در همه حال شکر گذارت هستم
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن
سعی کن طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته بر می گردی نیازی به پاک کن نداشته باشی
یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست
که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
چند روزی بود که با خودم در حال کش و قوس بودم که بنویسم یا نه. امشب هم اصلا نمی خواستم بنویسم میخواستم Drug Interactions رو بخونم که دیدم نمی تونم و حوصله ندارم یعنی یه چیزی بهم نهیب می زد که بنویس.
عجب متنی بود ولی این قصه هم مثل هر داستان دیگری 2 گوینده دارد و هر کدام داستا ن را به سبک خودشون و اون جوری که دوست دارن روایت می کنند و هر کدامشون هم فکر می کنند که خودشان از همه چیز مبرا هستند در حالی که هر کدام ............... هستند.
خدایا چقدر خندیدم این بغلی هم عجب داستانی شده. یا تو خیلی ساده هستی یا من یه نمایش نویس و بازیگر حرفه ای هستم من نمی دانم که کدام هست ولی میتونم حدس بزنم تو چی فکر می کنی
ولی باور کن بغلی اصلا وجود خارجی نداشت (این واقعیت محض است ) یکبار هم گفتم ولی باور نکردی حالا هم باور نمی کنی. اولش فقط سر کاری بود ولی بعدش برام جالب شده بود می خواست ببینم تا کجا می شه سر کارت گذاشت.
آره من تو زندگیم اشتباه زیاد کردم ولی بعضی وقتها تقصیر من نبوده هر کس دیگه ای هم تو اون شرایط و موقعیت بود همون جوری فکر می کرد. ولی خیای زود متوجه اشتباهم شدم و تمام تلاشم رو کردم که متفاوت بشم. تو زندگیم ملاحظه هیچ کس رو نکردم به هر کس هر چی دلم خواست گفتم ولی خودت می دانی که .................
هیچ وقت نخواستی باور کنی همیشه در شک وتردید بودی حتی یک تصمیم رو و به جای اینکه کمک کنی اول با صدای بلند خندیدی بعد هم ظالمانه گفتی شک دارم. خدا رو شکر که تا به حال عهد خودم رو نشکستم.
اون شب برفی تو اون جاده خلوت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم یه احساس عجیبی داشتم درونم غوغائی بود دلم می خواست.......کنم و محبتم و احساسم رو به شکل .......... نشون بدم. خدایا همیشه و در همه حال شاکر و سپاس گزارت هستم این قدرت و توانائی رو به من بده که شرمنده و رو سیاه در گاهت نشوم و به عهد خودم پایبند بمانم.
تنها با گلها گویم غمها را
نه کسی آید نه کسی خواند
ز نگاهم هرگز راز من
بشنو امشب غم پنهانم
که سخنها گوید ساز من
تو ندانی تنها همه شب باگلها
سخن دل را میگویم من
چو نسیمی آرام که وزد بر بستان
همه گلها را میبویم من
تنها با گلها گویم غمها را
چون ابری سرگردان
میگرید چشم من در تنهایی
ای روز شادیها کی باز آیی
امشب حال مرا تو نمیدانی
از چشمم غم دل تو نمیخوانی
امشب حال مرا تو نمیدانی
از چشمم غم دل تو نمیخوانی
تنها با گلها گویم غمها را
شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
امشب بد جوری دلم گرفته راستش یه دل شکسته خسته ام.
خیلی وقت است که دلم می خواد بنویسم همش تو فکر هستم
نمی دانم که شعر زیر از کدام شاعر هست ولی یه جورایی ازش خوشم اومده نمی دونم چرا ولی فکر می کنم توش یه دنیا حرف هست
در مکتب ما فراموشی نیست..... در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست
مهر تو اگر به هستی ما افتاد هرگز به سرش خیال خاموشی نیست
دل شکسته ام اندوهگینم امشب هر کدام از تکه های شکسته قلبم می خواد بخونه
دلم می خواد فریاد بزنم تا همه بدانند که پاسخ محبت را چگونه دادند
خدایا کمکم کن یاریم کن
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیِی
بعد از جداییها آن بی وفایی ها
فردا تو می آیِی
خود شکن آیینه شکستن خطاست
شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه.خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که
چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود
چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387
بچه ها به پنج دلیل دوست داشتنی اند
۱_گریه می کنند چون گریه کلید بهشته.
۲_قهرکه می کنند زود آشتی می کنند چون کینه ندارند.
۳_چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند.
۴_با خاک بازی می کنند چون تکبر ندارند.
۵_خوراکی که دارند زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون آرزوهای دراز ندارن
دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
گریزانم از این مردم که با من...به ظاهر همدم و یک رنگ هستند
ولی در باطن ............................
شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
آنقدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بیاموزم
سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387
صدای گریه هامون،نوای هر شب ماست
تو این شب غریبه،صدای تو آشناست
تو این کویر غربت کسی به فکر ما نیست
به فکر آبی دور به فکر دریاها نیست